اردیبهشت
هزاران سال پیش از شروع شعر
من خواب بودم
و خواب من
پر از پولک و پرنده و پروانه بود
و تو
نمی دانستی
باور کن
من
هیچ وقت چشمهای ترا به هیچ کس نگفته بودم
اما
نمی دانم چرا مادرم هر صبح نام کوچک ترا می دانست
امروز بیست و هشتم اردیبهشت ماه است
و در کوچه
باد می آید
آنروز هم باد می آمد
اما
من نمی دانستم چندم اردیبهشت ماه است
آنروز که من
عرقگیر کهنه ام را در باد گم کردم
و تو
روسری آبی ات را
آنروز که نمی دانستم
دوچرخه قرمزم را به چه کسی داده ام ؟
و جعبه مداد رنگی هایم را
کجا جا گذاشته ام ؟
و تو
می دانستی
آنروز که دهان تو
بوی مداد گلی می داد
وچشمهایت طعم آلاسکا چوبی در بعدازظهر مردادماه
آنروز که
در موهای طلائی عروسکهایت باد می آمد
و انگشتان من
بوی عطر یاس می داد
تو می دانستی
تو می دانستی چندم اردیبهشت
باد می آید
اما به من نگفتی
و باد
بادبادکهای مرا برد
امروز بیست و هشتم اردیبهشت ماه است
ودر دور دست رویاهایم
باد میآید
چهارشنبه 29 ارديبهشت 1389
08:33:16